تبليغاتX
**. مینا گر دل ها .**

**. مینا گر دل ها .**
درد دل های من و تو روی چمنزار زندگی

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سال بعد توانست پدر را بلند كند. پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان...

محمد مبيني

سربلند باشید

لينك | نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:43 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
چتر جدایی..

صدای ناله های آسمان ، خواب را از چشمانم ربود..

چه بغضی کرده است ، آسمان..

به دنبال بهانه ای ست برای باز کردن این درددل..

..

چه بهانه ی خوبی..

            

                           باران..

..

آسمان ، باران را بهانه کرد و زارزار شروع به گریستن کرد..

رنگ پریده اش ، خبر از پریشانی احوالش میدهد..

شاید آسمان نیز، تاب کدورت زمینی ها را ندارد..


به زیر بغض شکسته ی آسمان میروم..

چتری به روی سر میگیرم تا شاید مرا نبیند و راحت بتواند با خود دردل بگوید..


شاید ما آدم ها هم بخاطر چتری که به روی سر گرفته ایم، همدیگر را نمی بینیم..!!

                          چتر ها را ببندیم..

به زیر آسمانِ دلهای شکسته برویم

 می ارزد که به رسم " دوستی " تنمان ، زیر بارانِ دلهایِ بی قرار خیس بشود..!!

م.د

سربلند باشید

 



لينك | نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 17:27 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
شمع امید

سلام..


کوله بارت بربند..

شاید این چند سحر، فرصت آخر باشد..!!

که به مقصد برسیم..

بشناسیم خدا..

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم..!!

میشود آسان رفت..

میشود کاری کرد که رضا باشد او..!!


خوب این واسه ماه رمضون..  حالا قصه تکراریه همیشگی..::


در تاریکی شبی ، چشمم در جست و جوی چشمانی منتظر بود..

سراسیمه وارد کلبه تنهایی هایم شدم..

شمع امید را روشن کردم..

چشمان گریانت را دیدم که آینده را رقم میزد..

شمع سوخت..

...اما امیدم به آینده دو چندان شد..!!

م.د

سربلند باشید


لينك | نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:21 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
ساعت..
سلام..



ساعت ها را بگو بخوابند..

بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست..

سربلند باشید


لينك | نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 14:50 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
دستان خدا
سلام...

در روزگاری که دستانی سرد، روی نیمکت های یخ زده، آرامبخش وجود آدمی شده...


در روزگاری که برگ غم زده پائیز را دستان سرد رفتگری رنجور نوازش میکند...


در روزگاری که دیده های یخ زده، دستان سرد خسته ای را برای تکه ای نان انتظار میکشند...


در روزگاری سرد...


نوازش دستان گرم و مهربانی را طلب می کنم که همیشه برای در آغوش گرفتن باز است...


یدالله فوق اَیدیهم -10فتح-


دست خدا، فرای تمام دستان است...


سربلند باشید


لينك | نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 17:5 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
مرگ

سلام...


گویند: صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران، همه او را شناختند. پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید..

او پذیرفت..

نماز جماعت تمام شد.. چشم ها همه به سوی او بود ..   مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست..

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود..

آن گاه خطاب به جماعت گفت:

مردم!!

هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد..!!

کسی برنخاست..

گفت:

حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد.!!

باز کسی برنخاست..

گفت:

شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید..


امروز میخوام کمی باهم درباره مرگ صحبت کنیم..  مطمئنا اکثر ما آدما از مرگ گریزونیم.. واقعا دلیلش چی میتونه باشه؟؟

اگه ما زندگیه پوچی نداشته باشیم؛ معتقد بر اینیم که مرگ آغاز یه زندیگیه ابدیه..

پس چرا ازش گریزونیم..؟؟

میخوام چند تا از دلایل ترس آدمی از مرگ رو براتون بنویسم..

ترس از مرگ یکی از معضلات زندگی انسان است. البته حقیقت آن است که جسم از مرگ می هراسد؛ اما روح، نه تنها هراسی از مرگ ندارد بلکه مشتاق به آن است.

پس، انسان ذاتا ترسی از مرگ ندارد و تنها تصور میکند که از آن می ترسد که این امر ناشی از یک نوع غفلت می باشد..

دلایل مختلفی برای ترس از مرگ وجود دارد؛ از جمله:

- سکرات موت:

تصور رنج و سختی هایی که انسان در هنگام مرگ آن را می چشد؛ که البته این رنج و سختی در گروه خاصی وجود دارد و شامل تمام انسان ها نمی شود..

- نقطه پایان:

گمان آنکه انسان با مرگ، نیست و نابود میشود و اینکه مرگ پایان همه چیز است. این در حالی ست که مرگ، آغاز یک راه جدید و بسیار طولانی است.

- جهل به مرگ:

عدم شناخت مرگ و دنیای بعد از آن که در بیشتر افراد دیده میشود. چرا که انسان، ذاتا نسبت به هر چیز ناشناخته، ولو آنکه مطلوب باشد، هراس دارد.

به نظر خود من مرگ شیرینه چون آدمی از دنیای مادی جدا میشه.. اما خوب جدا شدن ازین دنیا خیلی سخته و خفن هم درد داره..

شما حساب کن وقتی یه دندون رو بدون بی حسی بخوان از بدنت جدا کنن چه درد ی می کشی.. حالا میخوان روح رو از کل بدنت جدا کنن اونم بدون بی حسی.. وای که چه دردی داره..

البته بی حسیش دست خود آدمی زاده..

حدیثی از اما صادق میخوندم که از امام پرسیده بودن: مرگ چگونه است؟؟

امام پاسخ داد: برای انسان های صالح همانند بوئیدن یک گل و حس به خواب رفتن.. اما برای نا صالحان همانند گزیدن مار و عقرب..

بالاخره مرگ یعنی وصال..

به قول مولانا جلال الدین رومی:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد..

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد..

جنازه ام چو و ببینی مگو فراق فراق..

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد..

در نهایت یه شعر زیبا از سهراب که خیلی زیبا درباره مرگ صحبت میکنه:


و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم..

سربلند باشید


لينك | نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:52 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
دست در دست هم... دلهایمان آبی
سلام..

یه شعر از هوشنگ ابتهاج میخوندم که فکر کردم یجورایی با این حفره ای که اخیرا بین مردم همیشه متحد کشور عزیزمون افتاده مرتبط باشه... 

نظر شما چیه؟؟؟


بنشینیم و بیندیشیم.!!

این همه با هم بیگانه..

این همه دوری و بیزاری..

به کجا آیا خواهیم رسید آخر..؟؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده..؟؟

بنشینیم و بیندیشیم..!!

سربلند باشید


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 18:21 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
شعر خودم 2
سلام...

امروز میخوام یکی دیگه از شعرامو براتون بزارم..

البته کوتاهه اما به خندیدنش می ارزه...


تو که از لحظه تنهاییه من با خبری..

چون کبوتر ز هوای دل من میگذری..

...

به سراغ من دلخسته بیا ای جانا..

چون که این 'دوست' بغیر از تو ندارد نظری..

سربلند باشید


لينك | نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 14:57 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
شعر خودم
سلام..

بالاخره از دست این کنکور لعنتی راحت شدم....  هوراااااااااااااا....  اما گند کاشتم..

مهم نیست بی خیال..

راستی یه شعره (!) سرودم.. (چیه؟؟ تعجب کردید؟؟ آره بابا خودم سرودم..) میزارم که شما هم کمی بخندید..


چندی ست که حال خوش من رفته ز دستم..

یارم ز برم رفت و من اینجا بنشستم..

...

چشمم ز گذرگاه نگاهش به چه حال است..

من دیده خود را به خم کوچه ببستم..

...

از دوری او چشمه شده چشم و نگاهم..

اما چه کنم من که ز او بی خبر هستم..

...

از جام وجودش قدحی خوردم و حیران..

از طعم لبش بس که پریشانم و مستم..

...

آن چشم سیاهش قدح باده ناب است..

من حلقه دل بر قدح یار ببستم..

...

دوستی  ز برم رو که من از آتش عشقش..

دلسوخته و شعله ور از روز الستم..

...

قربون همه شما


لينك | نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:5 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
برنامه ریزی
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند........
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :

این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،

همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست

لينك | نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 19:47 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
قیمت زندگی

هر که خود را رایگان به این و آن بفروشد معلوم می شود از بازار (( قیمت انسان )) بی خبر است.

هر که هم زود عاشق شود و مرتب معشوق عوض کند، معلوم است که عشق را به بازی گرفته یا خودش بازیچه هوس شده است...

هم (( بازیگر )) بودن و هم (( بازیچه )) بودن مایه ی شرمندگی است.

آدمیزاد با خیلی چیزها (( امتحان )) میشود.

بعضی با (( پول )) برخی ها با (( شهوت )) بعضی ها با (( مقام )) برخی با (( فقر )) بعضی با (( بی مهری )) برخی هم با (( محبوبیت )) و... بالاخره کسانی هم با (( عشق و محبت )).

چه آنکه دوستدار کسی باشی، یا کسی دوستدارت باشد.

عاشق باشی یا معشوق، دل به این و آن باخته باشی یا دیگران ( راست یا دروغ ) برایت فدا و قربان شوند.

آنها که (( ظرفیت )) دارند به این زودی خود را نمی بازند.. موج، آنها را این و آن سو نمی کشد. لنگر یک کشتی، آن را آرام و بی تلاطم نگه می دارد.

دنیا، بی شک مثل دریا مواج است و پر تلاطم..

اگر وزنه ای از آگاهی و معرفت ما را استوار ندارد قایق وجودمان یا دستخوش امواج می شود یا چپ می کند و قعر دریا جایگاهمان می گردد.

اگر سادگی کنیم گاهی یک نگاه و لبخند و محبت ما را به (( دام )) می اندازد...

خطر در کمین است...



لينك | نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 17:11 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
الهی!!

الهی!

خانه کجا و صاحب خانه کجا؟  طائفِ آن کجا و عارفِ این کجا؟  آن سفر جسمانی است و این روحانی..؛ آن برای دولتمند است و این برای درویش..؛ آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را..؛ آن ترک مال کند و این ترک جان..؛ سفر آن در ماهِ مخصوص است و این را همۀ ماه..، و آن را یکبار است و این را همۀ عمر..؛ آن سفر آفاق کند و این سیر انفس..؛ راه آن را پایان است و این را نهایت نبود..؛ آن میرود که برگردد و این میرود که از او نام و نشانی نباشد..؛ آن فرش پیماید و این عرش..؛ آن مُحرِم میشود و این مَحرَم..؛ آن لباس احرام میپوشد و این از خود عاری میشود..؛ آن لبیک میگوید و این لبّیک میشنود..؛ آن تا به مسجدالحرام رسد و این از مسجد اقصی بگذرد..؛ آن استلام حجر کند و این انشقاق قمر..؛ آن را کوه صفاست و این را روح صفا..؛ سعی آن چند مرّه بین صفا و مروه است و سعی این یک مرّه در کشور هستی..؛ آن هروله میکند و این پرواز..؛ آن مقام ابراهیم طلب کند و این مُقام ابراهیم..؛ آن آب زمزم نوشد و این آب حیات..؛ آن عَرَفات بیند و این عَرَصات..؛ آن را یک روز وقوف است و این را همه روز..؛ آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر..؛ آن درک منا آرزو کند و این ترک تمنّا را..؛ آن بهیمه قربانی کند و این خویشتن را..؛آن رمی جَمَرات کند و این رجم هَمَزات..؛ آن حلق رأس کند و این ترک سر..؛ آن را *{ لا فُسوقَ و لا جِدالَ فِی الحَجّ }*۱ است و این را " فی العمر"..؛ آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین..؛ لاجرم آن حاجی شود و این ناجی..؛

خنک آن حاجی که ناجی است..!!

۱.بقره-۱۹۷.                                            الهی نامه. حضرت علامه حسن زاده آملی


لينك | نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 14:32 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
پاییز

راز یک برگ پاییزی

برگ

توی پیاده رو وقتی قدم میذاری  گاهی زیر پات صدای خرد شدن یه برگ پاییزی رو میشنوی!

اما تو ساده و بی تفاوت، از کنار اون رد میشی. شده تا حالا به عاقبت اون برگ فکر کنی؟؟!

شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد و پژمرده که زیر پای روزگار له شد، چیه ؟؟!

به نظر من باید همیشه طبیعت رو الگو قرار بدیم. طبیعت با ما حرف میزنه، فقط باید شنوا باشیم.!

باید کمی بیشتر چشمامون رو باز کنیم تا ببینیم. باید ببینیم که آخر مسیر این برگ لگد مال شده به کجا ختم میشه ؟

این برگ به زمین می افته، خرد میشه، له میشه، اما...

دوباره جذب خاک میشه، باعث قوت خاک میشه، به ریشه میرسه...

و آغازی میشه برای یک شکوفایی دیگه!!

تو هم مثل برگ باش، هیچ وقت از میدون به در نشو، حتی وقتی که کاملا ناامید و خسته شدی!!!

مثل برگ تو هم برو به سمت ریشه، به سمت خدا !!! و بدون که هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست حتی شکستن تو!!

شاید این شکستن انگیزه یک شروع تازه برای تو باشه!!   شاید تجربه شکست تو، الگویی باشه برای دیگران!   شاید هم یه هشدار باشه که از یه مسیر دیگه بری تا زودتر به مقصد برسی.!

هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست به دنبال کشف راز و رمزها باش!!

منبع: مجله موفقیت


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 12:52 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|
ماهی!!

...

بچه که بودم –الان مگه بزرگ شدی؟؟!!- بچه تر که بودم ، -خوب شد؟!- وقتی تو تنگ ماهی ها نیگا میکردم با خودم میگفتم اگه الآن از ماهی یه بپرسم آب یعنی چی؟ چی میگه ؟؟!

 

اوضاع ما هم شده مثل این ماهی ها!!!

 

بعضی موقع ها –البته زمانی که مامانم حواسش نبود- دست میکردم تو آب و یدونه از ماهی ها رو شکار میکردم!! چه له له میزد برای برگشتن تو آب!!

 

اوضاع ما هم شده مثل این ماهی ها!!!

 

نکنه از بس خدا به ما نزدیکه ما درکش نمیکنیم؟!!! –بابا مثل همون ماهیه که تا تو آب بود نمی فهمید آب یعنی چی دیگه!!!-

حالا بیا هزار بار تو گوشش بخون خدا خدا !!! نمی فهمه که!! –البته شعرش قشنگ تره : دانا خدای مهربان ، اندر زمین و آسمان ، بخشیده ما را دل و جان و...-

هی بیان بهش بگن: بابا! با مامانت میرفتی سوار چرخ و فلک میشدی چطور میشد می چرخید ؟! میگه: مش..... می چرخوند! میگم دمت گرم حالا این همه ستاره و خورشید و سیاره و... رو کی رو مدارش می چرخونه؟!! گوش نمیده. ما که هیچی! به حرف بزرگتر از ما هم گوش نمیده! سر کلاس فیزیک معلم بهش میگه: پسر جان ، عزیزم ، سیاره ها به هم نیروی گرانش (G)  وارد  میکنن ، این نیروی گرانش باعث میشه روی یه مدار ثابت بچرخند ، اگه یه ذره این ور ، اون ور بشه جهان به هم میریزه ، این همه دقت از کجا اومده؟!! بازم گوش نمیده!! بابا یکی باید باشه که زمین و زمان رو بچرخونه دیگه ، گوش نمیکنه. آقای تقی زاده –همون معلم فیزیکمون دیگه- حوصله اش سر میره ، برای اینکه آقا معلم نمره منفی بهش نده میگه: آقا حق با شماست !!!

 

اوضاع ما هم شده مثل همون ماهیه!!!

 

از معلم حرفه میپرسه: کی گفته خدا هست ؟؟! آقا معلم میگه چرا نیست؟ میگه اگه خدا بود این همه ظلم و بدبختی نبود دیگه؟!! آقا معلم لبخند میزنه نیگاهی به موهای ژولیده ، پولیده ی پسرک میکنه میگه: کی گفته آرایشگرا هستن؟!! پسره میگه: خب هستن دیگه! معلم میگه اگه هستن چرا موهای تو این قدر بهم ریخته و نافرمه؟!! میمونه چی بگه! میشینه سر جاش!!!

معلم زیست میگه این گلابی به این خوشگلی که میخوریدش کلی کار روش صورت گرفته . رنگش ، بوش ، طعمش ، آبش و... این ها همین جوری بوجود نیومده ؛ کم کم داره نرم میشه –پسرک رو میگم- خدا یه لطفی بهش میکنه- خدا ؟؟!!! کیه ؟!! بابا همون که زمین و سیاره ها رو می چرخونه  ، همون که گلابی رو درست کرده رو میگم دیگه!! همون که و..... .!

گوشمالیش میده از آب میارتش بیرون!! دستش از همه جا کوتاه شده ؛ ته دلش فقط به یکی امید داره! به گمونم همون خداست!!

 

اوضاع ما هم شده..... !!!

 

و خدایی که در این نزدیکی ست !!!

...

...

...

 

خدا خدا خدا

...


لينك | نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 14:12 توسط *میثم دوستی*... مسافر لحظه ها|

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس