. بودن یا نبودن.. مساله این نیست!! مشکل جای دیگه س..!
ٌما تا آخر ایستاده ایم ************** دریایم و نیست باکم از طوفان ** تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر میشود، دل است.. آدم عاشق، حکما عاشقه یاعلی مددی.! کنون نهاده علی سر، به روی شانه ی در که قلبت را جریحه دار کردند و خودت را ترک و تو تنهایی و این ارمغان زندگی ست برای تو بسان میلادت بسان مرگت بسان دوران عاشقی ات و هیچ کس نمی فهمد تو را و تو مجهولی و این پوزخندی ست به زندگی و هیچ قلبی از برای تو نمی تپد و خودخواهی بیداد می کند و می چرند نااهلان در چمنزار قلبت و تو چه کریمی که بذل می کنی همگان را گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم قیصر امین پور اگه بخواید یه سین به هفت سین اضافه کنید، چی اضافه میکنید؟؟ چرا؟ سلام.. محشره.. غوغاس.. دیوونه س.. لنگه نداره.. عمرا دومیشو پیدا کنی.. فیلمنامه س؟ نثره؟ شعره؟ داستانه؟ درددله؟ نخونی از دست دادیش خیابان، دوربین، آب و قرآن، اولین برداشت کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت تریبون ها - پر از احساس - رفتن را هجی کردند تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت بیا (( ای لشکر صاحب زمان آماده باش )) اکنون وطن یا دین؟! برای هر دو باید تیغ کین برداشت در اینجا - صحنه ی دوم - غبار و خون و باروت است کلاش کهنه را بازیگر ما با یقین برداشت دلش در بند بود و بند پوتین خودش را بست قدم های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت - شروع جلوه ی ویژه - شب و مین، کاوش و می ریخت- اناری دانه دانه خون خود را روی این برداشت! اناری دانه دانه بسته شد، مردی کبوتر شد ولی در پشت جبهه مادری تا خورد و چین برداشت به روی شانه های شهر، آرام و رها میرفت مکعب - خالی خالی - خیابان، واپسین برداشت رودی روان شد از سر چشمم به سوی تو دریا شدی و من فقط دل بر تو میزنم --- دیشب که خواب بر قلم حرام گشته بود با خون قلبش آتشی بر واژه میزدم --- لرزید دست و این مداد افتاد بر زمین اینگونه خط مبهمی بر واژه میزنم --- وقت وداع رسیده ست، ورنه تا به صبح آتش به قلب یار خود با واژه میزدم افتاد آنسان که برگ - آن اتفاق زرد - می افتد افتاد آنسان که مرگ - آن اتفاق سرد - می افتد اما او سرخ بود و گرم که افتاد الــــهــی دورت بــــگــردم و تو چه عاجزی از درک این حقیقت.. وقتی که پریشانی احاطه ات می کند.. و اوست که آرامش را بر قلب ها نازل می کند.. وقتی که پریشانی و وقتی که عاجزی از درک حقیقتش.. میدانی پایانش چه میشود؟؟ هوالباقی اباعبدالله: اگر دین جدم رسول الله جز به ریخته شدن خون من برپا نمی ماند ای شمشیرها مرا دریابید چه فرقی می کند .. عمر و عاص یا ابن سعد..!! آنها که بر نیزه رفتند قرآن بودند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام تو و عباس زدند اندر احوالات خدمت م ق د س سربازی تو دنیای م ق د س سربازی (برای تفهیم مجبوریم از عکس استفاده کنیم) عکسو که خودم دیدم پشیمون شدم از ادامه ی حرفام.. اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم.. باید بند پوتینامو محکم کنم.. مسیر دشواره.. دنیائیه بره خودش.. کاشکی زودتر بمیریم و از این دنیا بریم به سلامتی همه ۱۸/۸/۸۹ ایا.. هیپ هیپ؟؟ هورااااااااا کاش آدم اسیر تشریفات زندگی نبود.. اونوقت هرجا که دلش میرفت، خودشم میرفت..! البته با دعوت قبلی.. زندگی چیست ؟ خون دل خوردن زیر دیوارِ، آرزو مردن.. زندگی چیست؟ بهر تو مردن روی دامانِ، یار خود مردن آنِ منی، کجا روی؟؟ بی تو بسر نمی شود..! وقتی کشتارگاه تبدیل به فرهنگسرا میشود..!! در جایی ، روی کره ی زمین، در همین حوالی: روزی کشتارگاهی به این شکل بود: که پس از فرآیندی: حالا تبدیل شده به یک فرهنگسرا که..: ( خودتون ببینید.!) حال به جای آنکه در آن گوسفند ذبح کنیم ، آمده ایم..: ( باز هم خودتون ببینید.!) تازه سایت هم داره! اینم آدرسشه: حدس بزنید این درخت چه درختیه ؟؟؟ این همون درخت معروفیه که نیوتون زیرش خوابیده بود و یه سیب از این درخت افتاد رو کله ش و نیروی جاذبه زمین رو کشف کرد. روزانه هزاران سیب به زمین می افتد، ام آنچه وجود ندارد نگاه نیوتونی ست. بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست فاضل نظری دیگر رمقی برای زندگانی نیست !! دشت من خشکید و ریشه ام را سوزاند !! آی زمونه.. ستاره هامو از شبام گرفتی میخوام پاشم با آبرنگ، آسمونو ستاره بارون بکنم..! کی گفته نون قندی بده ؟؟ غلط میگه. بی بی می گفت:.. ... بی بی چی می گفت ؟؟؟؟ یادش بخیر دست منو گرفتشو دنیا رو داد به دست من.. آخ.. چه عشق کودکانه ای.. دنیا تو دستام شده بود.. یه پول 25 تومنی.!! آره.. سکه ی 25 تومنی تمام دنیام شده بود.! یادش بخیر.. دنیامو دادم مشدی حسن، نون قندی جاش برداشتم..! یادم اومد:.. بی بی می گفت: بزرگ شدی دنیاتو ارزون نفروش.. عشقتو آسون نفروش.!!! آی زمونه.. بزرگ شدیم.. دنیاهامون عوض شدن.. عشقای ما گنده شدن.!! کاشکی همون کوچیک بودیم، تا دنیامون در حد یک سکه ی بیست پنجی می موند.!! م.د سلام.. ویلیام شکسپیر: فراموش کن چیزی را که نمیتوانی بدست بیاوری؛ و بدست بیاور چیزی را که نمیتوانی فراموش کنی.. خیلی دلــم تـنـگه من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمانِ هرکجا آیا همین رنگ است وَ اِذا قیلَ لَهُم لا تُفسِدوا فِی الاَرض قالوُ اِنَما نَحنُ مُصلِحوُن. بقره 11 و چون به آنان گفته میشود: در زمین فساد نکنید؛ گویند: جز این نیست که فقط ما اصلاح گرانیم.! (ما اصلاحاتی هستیم.!!) اَلا اِنَهُم هُمُ المُفسِدوُنَ وَلکِن لا یَشعُروُن. بقره 12 به هوش باشید! (آگاه باشید!) که همین ها تباهکارانند (فسادگرانند) ولی نمیفهمند.!! و این اولين و آخرين خداحافظي او باشد. به مادر نگاه كرد كه
سيني آب و قرآن در دست داشت و به تماشاي او ايستاده بود. سعي كرد آخرين
جمله هاي مادر را حدس بزند؛ - «مواظب خودت باش پسرم» - «ايشالا جنگ زود تموم
شه برگردي خونه» - «زود به زود زنگ بزن» «هر وقت شد مرخصي بگير يه چند
روزي بيا اينجا» ... لابد مادر این چیزها را در لحظه ی آخر به او خواهد گفت.. اما.. .. از زير قرآن كه رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظي
كرد. مادر گفت: خداحافظ. سلام من رو به حضرت زهرا برسون! (برداشتي از خاطره شفاهي يك مادر شهيد) سربلند باشید پدر كودك را بلند كرد و در
آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي
كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود
گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سال بعد توانست پدر را بلند كند.
پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان... صدای
ناله های آسمان ، خواب را از چشمانم ربود.. چه
بغضی کرده است ، آسمان.. به
دنبال بهانه ای ست برای باز کردن این درددل.. .. چه
بهانه ی خوبی.. باران.. .. آسمان
، باران را بهانه کرد و زارزار شروع به گریستن کرد.. رنگ
پریده اش ، خبر از پریشانی احوالش میدهد.. شاید
آسمان نیز، تاب کدورت زمینی ها را ندارد.. به زیر
بغض شکسته ی آسمان میروم.. چتری
به روی سر میگیرم تا شاید مرا نبیند و راحت بتواند با خود دردل بگوید.. شاید
ما آدم ها هم بخاطر چتری که به روی سر گرفته ایم، همدیگر را نمی بینیم..!! چتر
ها را ببندیم.. به زیر
آسمانِ دلهای شکسته برویم می
ارزد که به رسم " دوستی " تنمان ، زیر بارانِ دلهایِ بی قرار خیس بشود..!! م.د سربلند باشید
سلام.. کوله بارت بربند.. شاید این چند سحر، فرصت آخر باشد..!! که به مقصد برسیم.. بشناسیم خدا.. و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم..!! میشود آسان رفت.. میشود کاری کرد که رضا باشد او..!! خوب این واسه ماه رمضون.. حالا قصه تکراریه همیشگی..:: در تاریکی شبی ، چشمم در جست و جوی چشمانی منتظر بود.. سراسیمه وارد کلبه تنهایی هایم شدم.. شمع امید را روشن کردم.. چشمان گریانت را دیدم که آینده را رقم میزد.. شمع سوخت.. ...اما امیدم به آینده دو چندان شد..!! م.د سربلند باشید ساعت ها را بگو بخوابند.. بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست.. سربلند باشید در روزگاری که دستانی سرد، روی نیمکت های یخ زده، آرامبخش وجود آدمی شده... در روزگاری که برگ غم زده پائیز را دستان سرد رفتگری رنجور نوازش میکند... در روزگاری که دیده های یخ زده، دستان سرد خسته ای را برای تکه ای نان انتظار میکشند... در روزگاری سرد... نوازش دستان گرم و مهربانی را طلب می کنم که همیشه برای در آغوش گرفتن باز است... یدالله فوق اَیدیهم -10فتح- دست خدا، فرای تمام دستان است... سربلند باشید سلام... گویند: صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران، همه او را شناختند. پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید.. او پذیرفت.. نماز جماعت تمام شد.. چشم ها همه به سوی او بود .. مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست.. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.. آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم!! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد..!! کسی برنخاست.. گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد.!! باز کسی برنخاست.. گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید.. امروز میخوام کمی باهم درباره مرگ صحبت کنیم.. مطمئنا اکثر ما آدما از مرگ گریزونیم.. واقعا دلیلش چی میتونه باشه؟؟ اگه ما زندگیه پوچی نداشته باشیم؛ معتقد بر اینیم که مرگ آغاز یه زندیگیه ابدیه.. پس چرا ازش گریزونیم..؟؟ میخوام چند تا از دلایل ترس آدمی از مرگ رو براتون بنویسم.. ترس از مرگ یکی از معضلات زندگی انسان است. البته حقیقت آن است که جسم از مرگ می هراسد؛ اما روح، نه تنها هراسی از مرگ ندارد بلکه مشتاق به آن است. پس، انسان ذاتا ترسی از مرگ ندارد و تنها تصور میکند که از آن می ترسد که این امر ناشی از یک نوع غفلت می باشد.. دلایل مختلفی برای ترس از مرگ وجود دارد؛ از جمله: - سکرات موت: تصور رنج و سختی هایی که انسان در هنگام مرگ آن را می چشد؛ که البته این رنج و سختی در گروه خاصی وجود دارد و شامل تمام انسان ها نمی شود.. - نقطه پایان: گمان آنکه انسان با مرگ، نیست و نابود میشود و اینکه مرگ پایان همه چیز است. این در حالی ست که مرگ، آغاز یک راه جدید و بسیار طولانی است. - جهل به مرگ: عدم شناخت مرگ و دنیای بعد از آن که در بیشتر افراد دیده میشود. چرا که انسان، ذاتا نسبت به هر چیز ناشناخته، ولو آنکه مطلوب باشد، هراس دارد. به نظر خود من مرگ شیرینه چون آدمی از دنیای مادی جدا میشه.. اما خوب جدا شدن ازین دنیا خیلی سخته و خفن هم درد داره.. شما حساب کن وقتی یه دندون رو بدون بی حسی بخوان از بدنت جدا کنن چه درد ی می کشی.. حالا میخوان روح رو از کل بدنت جدا کنن اونم بدون بی حسی.. وای که چه دردی داره.. البته بی حسیش دست خود آدمی زاده.. حدیثی از اما صادق میخوندم که از امام پرسیده بودن: مرگ چگونه است؟؟ امام پاسخ داد: برای انسان های صالح همانند بوئیدن یک گل و حس به خواب رفتن.. اما برای نا صالحان همانند گزیدن مار و عقرب.. بالاخره مرگ یعنی وصال.. به قول مولانا جلال الدین رومی: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد.. گمان مبر که مرا درد این جهان باشد.. جنازه ام چو و ببینی مگو فراق فراق.. مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد.. در نهایت یه شعر زیبا از سهراب که خیلی زیبا درباره مرگ صحبت میکنه: و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
. مرگ وارونه يك زنجره
نيست . مرگ در ذهن اقاقي
جاري است . مرگ در آب و هواي خوش
انديشه نشيمن دارد . مرگ در ذات شب دهكده
از صبح سخن مي گويد . مرگ با خوشه انگور مي
آيد به دهان . مرگ در حنجره سرخ ـ
گلو مي خواند . مرگ مسئول قشنگي پر
شاپرك است . مرگ گاهي ريحان مي
چيند . مرگ گاهي ودكا مي
نوشد . گاه در سايه نشسته
است به ما مي نگرد . و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر از
اكسيژن مرگ است . ) در نبنديم به روي سخن
زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.. سربلند باشید

![]()

![]()
با پوزش از جناب حافظ:
*هر که شد محرم دل در حرم یار بماند*
دل بیچاره ی من بود که بی یار بماند
*دوش می آمد و رخصاره برافروخته بود*
بی وفا بود که دل بر دگری باخته بود![]()
![]()

![]()


![]()
![]()
![]()

![]()

![]()


![]()




![]()


![]()

![]()
![]()
![]()




بالاخره جفتشم کاره فرهنگیه..!![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

سربلند باشید![]()

![]()


![]()

![]()
![]()

![]()
| Design By : RoozGozar.com |


